تازی ! واژه
ای که در بسیاری از نوشتار ها اشاره دارد به مردمان همسایه ی ما یعنی اعراب . اگر
با متون دینی و تاریخی ، در گستره ای فراتر از کتابهای درسی خود برخورد داشته اید ،
حتمن با واژه ی تازی آشنایید. پس از انقلاب اما این واژه ، از آنجا که در زبان
فارسی به گونه خاصی از تیره سگ سانان نیز اشاره دارد ، به عنوان تلاشی برای کمرنگ
کردن برخی احساسات ضد عربی در میان مردم ایران ، در متون درسی و رسمی استفاده نشده
است . ار دیگر سوی ، بیشتر ِکسانی که به دلایلی کینه نژآدی نسبت به اعراب در خود حس
میکنند از این واژه ، به صورت پررنگتر سود میبرند .
خوب به خاطر می آورم که چندی
پیش دوست نوجوانی که علاقمند به مطالعه متون تاریخی است از من پرسید که آیا این
تازی که به اعراب میگوییم نوعی دشنام است ؟
اما براستی تازی چیست و ریشه این
نامگذاری کجاست ؟
همچون بسیاری از واژگان تاریخی و کهن دیگر ، زبانشناسان برای
این وازه نیز ریشه های گونه گونی شناسایی کرده اند که براستی مشخص نیست کدامیک از
اینان نخستین عامل برای این نامگذاری بوده است .
در فرهنگ های قدیمی آنندراج و
انجمن آرا در برابر واژه ی تازی چنین آمده است که بهانه ی نامگذاری تازی آن است که
فرزانه بهرام ( = بهرام ِخردمند ) پسر فرزانه فرهاد ِ تاز ، نام یکی از پسران سیامک
بوده است که تازیان از نسل اویند و از بعضی از تواریخ نیز چنین معلوم میشودکه تاز
پسر زاده ی سیامک پسر میشی پسر کیومرث بوده و پدر جمله ی عرب است و نسبت تمام عرب
به تاز میرسد چنانکه نسبت تمام عجم به هوشنگ شاه میرسد.
اما در سراج اللغات
اینگونه آمده است که از آنروی به اعراب تازی میگویند که اعراب در اوایل اسلام در
ایران تازش و تاراج بسیار میکرده اند.
برخی دیگر از زبان شناسان نیز بر این
باورند که تازی اصلن به معنای چادرنشین است . دلیل این ادعا معنای واژه ی تاژ و تاز
به معنای چادر و خیمه است . این اندیشمندان واژه ی تازی را در برابر دِه گان (
دهقان ) میدانند که واژه نخست به معنای چادر نشین و مهاجر و
دیگری به معنای یکجا نشین و روستایی است . ( جهان را دیده ای و آزمودی
، شنیدی گفته ی تازی و دهگان ، ناصر خسرو ) بر این اساس ، واژه تازی در آغار نامی
عام برای چادرنشینان بوده است که بعد ها معنای خاص تری یافته است که همانا
نام قوم چادر نشین عرب است. در زبان چینی نیز هم اکنون اعراب را تاش
خواننده که تغییر شکل یافته همان تاژ یا تاز پارسی است و این نشان میدهد که چینیان
نخستین بار اعراب را بوسیله ایرانیان دریانورد و بازرگان شناخته اند .
اما نظر
شادروان ملک الشعرای بهار نیز در این زمینه شنیدنی است . ایشان در کتاب گرانسنگ سبک
شناسی چنین آورده اند که ایرانیان از قدیم به غیر ایرانیان ( بیگانگان ، غیر فارسی
زبانان ) تاچیک یا تاژیک میگفته اند همچنانکه یونانیان به غیر
یونانیان بربر و اعراب به غیر عرب ، عجم میگفته اند .اما این واژه در زبان دری تازه
، تازی تلفظ شد و رفته رفته اختصاص به اعراب یافت . ولی در توران و ماوراالنهر گویش
قدیم باقی ماند و همچنان به بیگانه و غیر خودی تاچیک میگفتند .بعد ها و پس از
مهاجرت ترکان از سمت ترکستان چین به سوی خاورمیانه و آمیختگی ترکان آلتایی با فارسی
زبانان آن سامان ، واژه پارسی تاچیک به همان معنای پیشین ( بیگانه ، غیر خودی )
وارد زبان ترکی شد و ترکان ، فارسی زبانان آن دیار را تاچیک ( یعنی غیر خودی ، غیر
ترک ) خواندند . ترکیب ترک و تاجیک نیز که در ادبیات آن دوران رواج یافت در اصل به
معنای ترک و غیر ترک ( فارس ، عرب ) است .
اما در کنار این ریشه های پارسی که
برای واژه تازی یافته شده است ، برخی نیز تازی را شکل فارسی شده ی طایی (منسوب به
قبیله طی ) دانسته اند چنانکه رازی منسوب به ری است و این به سبب شهرت و خوشنامی و
برجستگی قبیله ی طی* یوده است . در تاریخ مشابه این نامگذاری بسیار دیده شده است
چنانکه ما ایرانیان ، کشور هلاس را به نام مشهورترین ِ قبیله های آن ، یونیام ،
یونان خوانده ایم ودیگران نیز در مورد ما چنین کرده اند ؛ یونانیان ، ایران را
پرسیا خوانده اند و اعراب فرس ( تعمیم جزء ِبرجسته تر به کل )
* فرزانه ی فقید دکتر محمد معین در حاشیه ی برهان و در توضیح مورد توجه بودن قبیله طی نزد ایرانیان چنین آورده است که این قبیله ای بوده است از قوم عرب که در یمن میزیسته اند و سرزمین یمن نیز از زمان نوشیروان دادگر ، جزو پادشاهی ایران بوده است از همین رو عرب را به نام قبیله ای مینامیده اند که در آن دیار میزیسته اند.
منابع :
دهخدا ، علی اکبر ، لغت نامه ( زیر نظر
دکتر محمد معین و دکتر سید جعفر شهیدی ) ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1373
بهار ،
محمد تقی ، سبک شناسی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران 1369
زیباترین واژه ی زبان فارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی می دانسته اند و درشعر و ادبیات پارسی و به ویژه عرفان ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژه ی "عشق " است. این واژه ریشه ی هند و اروپایی دارد و پیشینه ی آن بدین قرار است : واژه ی "عشق" از -iška اوستایی به معنی خواست، خواهش، میل ریشه میگیرد که آن نیز با واژهی اوستایی -iš به معنای "خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جستجو کردن" پیوند دارد. واژهی اوستایی -iš دارای جدا شدهها ( مشتقات) زیر است : : -aēša آرزو، خواست، جستجو išaiti : میخواهد، آرزو میکند -išta : خواسته، محبوب -išti : آرزو، مقصود. پسوند ka- نیز که در -iška اوستایی وجود دارد کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژههای زیر دیده میشود: mahrka مرگ -araska رشک، حسد -aδka جامه، ردا، روپوش -huška خشک -pasuka چهارپا، ستور -drafška درفش -dahaka گزنده ( ضحاک ) واژهی اوستایی -iš هم ریشه است با : در سنسکریت : -eṣ آرزو کردن، خواستن، جُستن -icchā آرزو، خواست، خواهش icchati میخواهد، آرزو میکند -iṣta خواسته، محبوب -iṣti خواست، جستجو در ِ زبان پالی : -icchaka خواهان، آرزومند
همچنین، به گواهی شادروان فرهوشی، این واژه در پارسی ِ میانه به شکلِ išt به معنی خواهش، میل، ثروت، خواسته و مال باز مانده است. خود واژههای اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشهی هند و اروپایی نخستین یعنی -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن میآید که شکل اسمی آن -aisskā به معنای خواست، میل، جستجو است. در بیرون از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز مشتقاتی از واژهی هند و اروپایی نخستین -ais حفظ شده است، از آن جمله اند: در اسلاوی کهن کلیسایی isko, išto جستجو کردن، خواستن؛ iska آرزو در روسی iskat جستجو کردن، جُستن در لیتوانیایی ieškau جستجو کردن در لتونیایی iēskât جستن شپش در ارمنی aic بازرسی، آزمون در لاتین aeruscare خواهش کردن، گدایی کردن در آلمانی بالای کهن eiscon خواستن، آرزو داشتن در انگلیسی کهن ascian پرسیدن در انگلیسی امروز askپرسیدن، خواستن اما لغتنامه نویسان سنتی ما واژهی عشق را به واژه ی عَشَق عربی (ašaq') به معنای "چسبیدن" (منتهیالارب)، "التصاق به چیزی" (اقربالموارد) مربوط کرده اند. نویسندهی "غیاثاللغات" میکوشد میان "چسبیدن، التصاق" و "عشق" رابطه بر قرار کند و می نویسد: « مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».
از آنجا که عربی و عبری جزو ِ خانوادهی زبان های سامیاند، واژههای اصیل سامی معمولن در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق مییابند. و جالب است که واژه ی "عشق" همتای عبری ندارد و واژهای که در عبری برای عشق به کار میرود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژهی دیگر عبری برای عشق "خَشَق" (xašaq) است به معنای خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن، لذت که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).
بنا بر نظر استاد اسکات نوگل : واژهی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq' هم ریشه نیستند. واک ِ "خ" عبری برابر "ح" یا "خ" عربی است و "ع" عبری برابر "ع" یا "غ" عربی، و آن ها با هم در نمیآمیزند. همچنین، معمولن "ش" عبری به "س" عربی تغییر می کند و برعکس. خَشَق عبری به احتمال در آغاز به معنای "بستن" یا "فشردن" بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان میدهد. همچنین، استاد ورنر آرنولد تأکید میکند که "خ" عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به "ح" تغییر می کند و هرگز "ع" نمیشود.
نکتهی دیگر این که "عشق" در قرآن نیامده است و واژهی بهکار رفته در آن همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشدههایش مانند شکل اسمی حُبّ (hubb) . در عربی امروز نیز واژهی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیش تر حَبَّ (habba) و اشکال جداشدهی آن به کار میروند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها.
فردوسی نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژههای عربی آگاهانه و کوشمندانه خودداری میکند ( اگر چه واژه هایی از آن زبان را به ناگزیر در این جا و آن جای شاهنامه به کار یرده است) با این حال واژهی عشق را به آسانی و رغبت به کار میبرد و با آن که آزادی شاعرانه به او امکان میدهد واژهی دیگری را جایگزین عشق کند. واژهی حُب را که واژهی اصلی و رایج برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یک هجایی است و از این رو وزن شعر را به هم نمیزند، به کار نمیبرد. خداوندگار شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشهشناسی واژههای هند و اروپایی نداشته است به احتمال قوی میدانسته است که عشق واژهای فارسی است.
وی از جمله می گوید: بخندد بگوید که ای شوخ چشم ز عشق تو گویم نه از درد و خشم نباید که بر خیره از عشق زال نهال سرافکنده گردد همال پدید آید آنگاه باریک و زرد چو پشت کسی کو غم عشق خورد دل زال یکباره دیوانه گشت خرد دور شد عشق فرزانه گشت این احتمال نیز وجود دارد که فردوسی خود واژهی عشق را نه با "ع"، بلکه به شکل "اِشق" و یا حتا "اِشک" نوشته باشد که البته پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهنترین دستنوشت بازماندهی شاهنامه به درحدود دو سده پس از فردوسی برمیگردد. دقیق تر گفته باشیم، این دستنوشت نسخهای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاهشمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه مه ۱۲۱۷ میلادی).
ترادیسی ِ واک ِ پارسی ِ "ک" به عربی ِ "ق" نیز کمیاب نیست، چند نمونه: کندک ، خندق، زندیک ، زندیق، کفیز ، قفیز، کوشک ، جوسق. کوتاه آن که واژهی اوستایی –iš که خود از ریشهی هند و اروپایی نخستین یعنی -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن میآید، واژهی –iška و بعد išk را در پارسی میانه پدید آورده است و سپس به عربی راه یافته است که دربارهی چه گونگی گذر این واژه به عربی نیز میتوان دو امکان را تصور کرد: نخستین امکان آن است که išk در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب تسلط داشته اند (بهویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتا حجاز) به عربی وارد شده است..( برای آگاهی بیش تر از چه گونگی تأثیر پارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش "راههای نفوذ پارسی در فرهنگ و زبان تازی"، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴)
امکان دوم این است که عشق در آغاز دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد و از آن جا که لغتنویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشتهاند، که مفهوم "خواستن و جستجو کردن" را دارد، آن را با عربی عَشَق، که به معنی "چسبیدن" است، درآمیخته اند. یک نکته ی جالب در این رابطه کند و کاو در مفهوم عشق در عرفان ایرانی است که عشق را با "جستجو" و "گشتن" پیوند میدهد. به یاد آورید منطقالطیر عطار و جستجوی مرغان را در طلب سیمرغ و یا بیت معروف مولوی را: هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچهایم. که نشان دهنده ی معنی واژه ی عشق با ریشهی پارسی آن یعنی "خواستن" و "جُستن" است،
سپاس گزاری : نویسنده ی این مطلب از آقای اسکات ب. نوگل پروفسور پژوهش های انجیلی و باستانی در خاور نزدیک ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیک از دانشگاه واشنگتن برای پاسخ گویی پیرامون ریشه شناسی واژه ی xašaq. و همچنین از آقای دکتر ورنر آرنولد پروفسور پژوهش های زبان های سامی از بخش زبان ها و فرهنگ های خاور نزدیک از دانشگاه هایدلبرگ، آلمان و نیز جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه پروفسور پژوهش های اوستایی برای تذکرات ایشان بر نخستین یادداشت های این نوشته سپاس گزاری می کند.
منبع : پایگاه پژوهشی ایران شناخت
مهندسان هخامنشی راز استفاده از عدد پی (۱۴/۳ ) را دو هزار و 500 سال پیش کشف کرده بودند. آنها در ساخت سازه های سنگی و ستون های مجموعه تخت جمشید که دارای اشکال مخروطی است، از این عدد استفاده می کردند.
عدد پی( ۳.۱۴)در علم ریاضیات از مجموعه اعداد طبیعی محسوب می شود. این عدد از تقسیم محیط دایره بر قطر آن به دست می آید. کشف عدد پی جزو مهمترین کشفیات در ریاضیات است. کارشناسان ریاضی هنوز نتوانسته اند زمان مشخصی برای شروع استفاده از این عدد پیش بینی کنند. عده زیادی، مصریان و برخی دیگر، یونانیان باستان را کاشفان این عدد می دانستند اما بررسی های جدید نشان می دهد هخامنشیان هم با این عدد آشنا بودند.
«عبدالعظیم شاه کرمی» متخصص سازه و ژئوفیزیک و مسئول بررسی های مهندسی در مجموعه تخت جمشید در این باره، گفت: «بررسی های کارشناسی که روی سازه های تخت جمشید به ویژه روی ستون های تخت جمشید و اشکال مخروطی انجام گرفته؛ نشان می دهد که هخامنشیان دو هزار و 500 سال پیش از دانشمندان ریاضی دان استفاده می کردند که به خوبی با ریاضیات محض و مهندسی آشنا بودند. آنان برای ساخت حجم های مخروطی راز عدد پی را شناسایی کرده بودند.»
دقت و ظرافت در ساخت ستون های دایره ای تخت جمشید نشان می دهد که مهندسان این سازه عدد پی را تا چندین رقم اعشار محاسبه کرده بودند. شاه کرمی در این باره گفت: «مهندسان هخامنشی ابتدا مقاطع دایره ای را به چندین بخش مساوی تقسیم می کردند. سپس در داخل هر قسمت تقسیم شده، هلالی معکوس را رسم می کردند. این کار آنها را قادر می ساخت که مقاطع بسیار دقیق ستون های دایره ای را به دست بیاورند. محاسبات اخیر، مهندسان سازه تخت جمشید را در محاسبه ارتفاع ستون ها، نحوه ساخت آنها، فشاری که باید ستون ها تحمل کنند و توزیع تنش در مقاطع ستون ها یاری می کرد. این مهندسان برای به دست آوردن مقاطع دقیق ستون ها مجبور بودند عدد پی را تا چند رقم اعشار محاسبه کنند.»
هم اکنون دانشمندان در بزرگ ترین مراکز علمی و مهندسی جهان چون «ناسا» برای ساخت فضاپیماها و استفاده از اشکال مخروطی توانسته اند عدد پی را تا چند صد رقم اعشار حساب کنند. بر اساس متون تاریخ و ریاضیات نخستین کسی که توانست به طور دقیق عدد پی را محاسبه کند، «غیاث الدین محمد کاشانی» بود. این دانشمند ایرانی عدد پی را تا چند رقم اعشاری محاسبه کرد. پس از او دانشمندانی چون پاسکال به محاسبه دقیق تر این عدد پرداختند. هم اکنون دانشمندان با استفاده از رایانه های بسیار پیشرفته به محاسبه این عدد می پردازند.
شاه کرمی با اشاره به این موضوع که در بخش های مختلف سازه تخت جمشید، مقاطع مخروطی شامل دایره، بیضی، و سهمی دیده می شود، گفت: «به دست آوردن مساحت، محیط و ساخت سازه هایی با این اشکال هندسی بدون شناسایی راز عدد پی و طرز استفاده از آن غیرممکن است.»
داریوش هخامنشی بنیان گذار تخت جمشید در سال 521 پیش از میلاد دستور ساخت تخت جمشید را می دهد و تا سال 486 بسیاری از بناهای تخت جمشید را طرح ریزی یا بنیان گذاری می کند. این مجموعه باستانی شامل حصارها، کاخ ها، بخش های خدماتی و مسکونی، نظام های مختلف آبرسانی و بخش های مختلف دیگری است.
مجموعه تخت جمشید مهمترین پایتخت مقاومت هخامنشی در استان فارس و در نزدیکی شهر شیراز جای گرفته است.
کار بر سرمالکیت اقیانوس یخ بسته ی شمالی بالاگرفته است. چهار کشور روسیه، دانمارک، کانادا و آمریکا، خواهان سهم فزون تری از منافع نفت و گاز زیر این اقیانوس هستند.
روس ها با فرستادن یک زیردریایی کوچک و قراردادن پرچم کشور خود بر کف این اقیانوس، در پی محکم کردن ادعای مالکیت خود هستند. در این راستا، دولت کانادا، گام در راه برپایی پایگاه نظامی در قطب شمال برداشته است و ...
در این دنیا که ملت های بیدار و زنده بر سر هر وجب از خاک خود و یا ادعا بر خاک، آماده ی هرگونه تلاش و کوشش تا پای جنگ هستند، بسیار شگفت آور است که دولت ایران با وجود 2 قرارداد با اعتبار، 1921(دوستی) و 1940(بحرپیمایی) میان ایران و دولت شوروی درباره ی مالکیت و حاکمیت ایران بر 50 در 100 از دریای مازندران، دودل شده است.
کار این دودلی را به جایی رسانیده اند که به جای کاربرد نام راستین این دریا، یعنی دریای مازندران یا دریای کاسپین، اصرار و ابرام به کاربرد نام مجعول «دریای خزر» را دارند.
بر پایه ی اسناد انکار ناپذیر، پنجاه در سد از دریای مازندران (به گونه ی مشاع)، در ید مالکیت و حاکمیت ملت ایران قرار دارد و هرگونه چشم پوشی از این حق ملت ایران، ضربه زدن به منافع ملی و در حکم تجزیه ی ایران است.
کاری که به دلیل تغییر در حدود و ثغور کشور، نیاز به تصویب مجلس شورای اسلامی دارد.
از یاد نبریم که هنگام امضای قرارداد 1940، سفیر کبیر دولت اتحاد جماهیر شوروی در تهران که قرارداد را به نمایندگی از سوی دولت خود امضاء کرد. از وزیر امور خارجه ایران «توقیرا» درخواست نمود که این دریا را به نام دریای «ایران و شوروی»(نه شوروی و ایران) بنامند که مورد موافقت وزیر امور خارجه ی دولت ایران قرار گرفت.
کاری را نکنیم که درسال 1349 درباره ی بحرین کردند و لعنت ابدی این ملت را برای خود خریدند.

نکته ی شایان توجه دیگر، بی توجهی به پیشینه ی تاریخی دریای مازندران است.
برخلاف آن چه برای روشن سازی حق مردم ایران بر خلیج فارس، از دیرباز تاکنون، انجام شده، برای نشان دادن این واقعیت که در آن روزگارانی که حتا نامی از دولت ها و ملت هایی که اکنون از دریای مازندران سهم خواهی می کنند در میان نبوده، کوششی به عمل نیامده است.

برای پی بردن به این امر کافی است پژوهش گران، عنوان «Caspian Sea» را به موتور جست و جوگر پایگاه اینترنتی گوگل بدهند تا به شمار شگفت انگیزی نقشه و نوشته ی تاریخی دست یابند که همگی آن ها نشان دهنده ی آن است که از سپیده دم تاریخ نگاری (و سپس نقشه کشی)، این پهنه ی آبی به نام کاسپین ها که تیره ای از اقوام کهن بوده اند نامیده می شده است.
جست و جو در موتورهای اینترنتی، سدها سند و نقشه را که نشان دهنده ی ایرانی بودن دریای مازندران از دوران کهن است، در اختیار ما می گذارد.

![]()
دکتر هوشنگ طالع - عبدالله مرادعلی بیگی
پیشگفتار
میدانیم که تمام جهانیان دریای شمالی ایران را به نام یکی از کهنترین اقوام ایرانی، یعنی «کاسپیها» که در زمان باستان ساکن کرانههای این دریا بودند، «دریای کاسپین» مینامند.[1] این را نیز میدانیم که در طول سدههای بسیار تا به امروز نام «مازندران» بر این دریا، بیش از هر نام دیگری به گوش فرزندان این سرزمین خوش آهنگ بوده است.
اما این را نمیدانیم چرا چند سالی است که تعدادی از نهادهای سیاسی، فرهنگی و آموزشی کشور به هنگام نام بردن از این دریا، به جای نامهای ایرانی مطرح آن در ایران و جهان، از نام جعلی و مطرود «خزر» استفاده میکنند. حال آنکه در هیچ اثر تاریخی و جغرافیایی که از دوران باستان به دست ما رسیده هرگز از این دریا با نام خزر یاد نشده است.
از نوشتههای «هکائتوس میلتی»(Hekataios Milesios) جغرافی نگار یونانی که قبل از هرودوت میزیست (کمابیش 480-546 پ.م) پیداست که این دریا به نام «دریای هیرکانی» (دریای گرگان) خوانده میشد.[2] گویا اول کس از میان مورخان باستان هرودوت بود که در اثر تاریخی خود آن را «دریای کاسپین) ثبت کرد.[3]
از آن زمان تا به امروز در همهی جهان، این دریا با همین نام کهن ایرانی شناخته میشود و همهی جهانیان آن را دریای کاسپین مینامند. در نقشههای جغرافیایی جهان نیز همین نام است که کاربرد علمی و عملی دارد.
اما پس از ظهور اسلام، مورخان و جغرافینگاران مسلمان که به شرح احوال تاریخی اقوام ساحلنشین دریای شمالی ایران پرداختند، در بیان موضع و موقعیت جغرافیایی سرزمین قلمرو هر قوم، ناچار اسامی بومی هر بخش از آبهای کرانهای دریا را که از نام محل و قوم مردم ساحلنشین همان بخش برگرفته بودند، در آثار خود آوردند. همان گونه که امروزه ما به همان شیوه، اسامی محلی و بومی مصطلح میان ساحلنشینان در یک محدوده ساحلی را برای آبهای کرانهی آن بخش بهکار میبریم. برای مثال میگویم : دریای انزلی، دریای چمخاله، دریای رامسر و ... از اینرو در عصر اسلامی و در میان مسلمانان نامهای چندی مانند : مازندران، تبرستان، آبسکون، گرگان (هیرکانیای باستان)، گیلان، دیلم، قزوین (کاسپین) و نیز خزر و غیر آن از برای این دریا پیدا شد. چنان که گفته شد این نامها در آثار این نویسندگان تنها معرف حوزهی محدودی از آبهای کرانهای بود و گاه قلمرو حضور و یا اقتدار قومی را در طول ساحل مورد نظر میرسانید.
«خزر» هم یکی از همان چند نام و عنوانی بود که نویسندگان مسلمان به دلیل سکونت قومی بدین نام در استپهای مجاور کرانههای شمال غربی دریای شمالی ایران، بر آبهای کرانهی آن بخش از دریا داده بودند. خزرها هیچگاه حضوری گسترده بر گسترهی آبهای دریای شمالی ایران نداشتند. زیرا چیرگی خوی صحراگردی بر آنان، سبب پرهیزشان از دریا میشد. از این رو قلمرو این نام حتا در اوج اقتدار و قدرتمداری خزرها، هرگز محدودهای فراتر از آبهای کرانهی میان دو سوی دهانهی رود ولگا (رود اتل) تا سواحل شمال «دربند» (بابالابواب)، در آن سوی مرزهای ایران زمین را در برنمیگرفت.
گذشته از آن، طول دوران حضور خزرها در بستر تاریخ نیز چندان دراز نبود. آنان در سدهی چهارم میلادی در منطقهی سفلای رود ولگا پیدا شدند و در سدهی دهم میلادی، به انهدام گراییدند.[4] پیش از پیدا شدن خزرها در کنارهی رود ولگا، این سرزمین محل زیست «سکاهای آریایی» بود.
در برابر، از باستان زمان، بیشتر سواحل و آبهای دریای شمالی ایران، در قلمرو تاریخی، قومی، فرهنگی، تمدنی و سرزمینی ایران قرار داشته است.
خزرها قومی وحشی، متجاوز و خونریز بودند. اقوام سرزمینهای همسایه از هجوم پیدرپی آنان که برای غارتگری انجام میشد و با شقاوت و بیرحمی بسیار همراه بود، پیوسته در وحشت مرگ بسر میبردند. سرزمینهای آبادان و پرنعمت ایران در قفقاز از آفت هجوم آنان بارها دستخوش ناامنی و ویرانی گسترده شده بود. در جنگهای ایران و روم در عصر خسروپرویز، خزرها از متحدان اصلی رومیان در حمله به ایران بودند.[5] روسها یک بار در دوران خلافت عباسیان به کمک و مساعدت خزرها پای به دریای مازندران گشودند و سواحل مازندران، گیلان و اران را به باد غارت و کشتار دادند.[6]
ایرانیان در عصر خسرو انوشیروان برای جلوگیری از یورشهای خانمانسوز این قوم خونریز، بر تنها گذرگاه طبیعی عبور این هجومگران به سرزمین قفقاز، در حدفاصل کوه و دریا سدی محکم بستند و آن را «دربند» ساختند.[7] برخی به غلط ساختن این سد را به اسکندر گجستک نسبت میدهند و «سد سکندر»ش میخوانند. این سد که مرز ایران با انیران در آن منطقه بود. در عصر اسلامی نیز به دفعات مورد مرمت قرار گرفت و تا چند قرن، کار دفاع از سرزمینهای ایرانی نشین قفقاز را برای مدافعان در برابر هجوم اقوام صحراگرد شمالی، آسان میکرد.

موقعیت طبیعی
دریای مازندران (کاسپیان)، میان طولهای 38 درجه و 46 دقیقه و 34 درجه 54 درجه شرقی و عرض 34 درجه و 36 دقیقه و 33 درجه و 47 دقیقه شمالی و در شمال مرکزی ایران واقع است. این دریا از سوی باختر به جمهوریهای آذربایجان (اران) و فدراسیون روسیه، از شمال به فدراسیون روسیه و جمهوری قزاقستان، از خاور به جمهوری قزاقستان و ترکمنستان و از جنوب به ایران محدود است.
درازای این دریا (از جنوب به شمال) حدود 1200 کیلومتر و پهنای آن در پهنترین نقطه (در شمال) 554 کیلومتر و باریکترین ناحیهی آن (میان شبهجزیره آبشوران و دماغهی کواولی) ، 202 کیلومتر است. بدینسان، میانگین پهنای دریای مازندران، حدود 300 کیلومتر برآورد میشود.
ژرفای این دریا در شمال بسیار کم است. به طوری که ژرفای چهار پنجم این بخش از دریای مازندران، کمتر از 10 متر است. این دریا در بخش میانی، 170 تا 790 متر عمق دارد. بخشهای ژرف این دریا در قسمت جنوبی قرار دارد و عمق آن میان 334 تا 980 متر است. گودی متوسط این دریا 180 متر و سطح آن با توجه به افزایش و کاهش، کمابیش 26 متر پایینتر از سطح دریاهای آزاد است.
در اینجا، باید یادآور شود که حوزهی جنوبی دریای مازندران با پهنهای کمابیش 156 هزار کیلومترمربع، گرچه حدود 36 در 100 از مجموع وسعت این دریا را دربر میگیرد، اما گًنج (حجم) آب این بخش، خیلی بیشتر از مجموع دو بخش شمالی و میانی است.
پیرامون دریای مازندران (بدون در نظر گرفتن جزیرهها) کمابیش 6400 کیلومتر تعیین و اعلام شده است. از این میزان، 992 کیلومتر یعنی از خلیج حسن قلی (در خاور) تا آستارا (در باختر) در قلمرو ایران قرار دارد.
دریای مازندران با پهنهی کمابیش 424 هزار کیلومتر مربع [8] بزرگترین دریای بستهی جهان است.[9] پهنهی دریای مازندران در اثر افزایش یا کاهش آب این دریا، تغییر میکند. پهنهی دریای مازندران در مقایسهی با دریاچههای دور و بر آن، بیش از 6.5 برابر دریاچهی خوارزم و کمابیش 90 برابر دریاچهی ارومیه است.
دمای این دریا به طور قابل ملاحظهای متغیر بوده و بستگی کامل به آب و هوای نواحی اطراف آن دارد. در دی ماه میانگین دمای سطح آب دریای مازندران در شمال این دریا حدود 11 تا 12 درجه زیر صفر است، در حالی که میانگین دمای آب در همان زمان در بخش جنوبی، کمابیش 6 درجه بالای صفر میباشد.
بندرهای مهم دریای مازندران
1ـ آستاراخان (آستاراگان، هشترخان)
این بندر در دلتای رود ولگا (اتل)، قرار دارد. بندر آستاراخان، مهمترین بندر بازرگانی فدراسیون روسیه در دریای مازندران است.
2ـ بادکوبه (باکو)
بندر بادکوبه، مرکز جمهوری آذربایجان (اران)، است. این بندر در کرانهی جنوبی شبه جزیرهی آبشوران واقع است. بادکوبه از عمدهترین بندرهای دریای مازندران و یکی از مناطق مهم نفتی است.
3ـ دربند
این بندر عمدهترین بندر جمهوری داغستان به شمار میرود. دربند در کرانهی غربی دریای مازندران، میان بادکوبه و ماهاج قلعه (مرکز داغستان)، قرار گرفته است.
4ـ آلکساندروسک
این بندر، مهمترین بندر بازرگانی جمهوری قزاقستان است.
5ـکراسنوودسک
این بندر که در جمهوری ترکمنستان قرار دارد از بندرهای مهم کرانههای خاوری دریای مازندران است.
6ـ کوریو
بندری است در شمال دریای مازندران که در مصب رود اوران و در قلمرو فدراسیون روسیه واقع است.
7ـ بندرهای واقع در قلمرو ایران
مهمترین بندرهای واقع در قلمرو ایران در کرانههای دریای مازندران عبارتند از : «انزلی»، «نوشهر»، «فریدون کنار»، «ترکمن» و «گز».
باید خاطرنشان کرد که بندر انزلی از مهمترین بندرهای دریای مازندران است.
حوضهی آبریز دریای مازندران (کاسپیان)
حوضهی آبریز دریای مازندران بسیار پهناور است. به طوری که کمابیش 256000 کیلومتر مربع آن در خاک ایران قرار دارد. کمابیش 150 رود و رگههای آبدهنده، به دریای مازندران میریزند که مهمترین آنها عبارتند از :
الف ـ از قلمرو ایران
اترک، گرگان رود قره سو، نکا یا تجن، تالار، بابل، هراز، چالوس، چشمه گیله (شهسوار)، پل رود، شلمان رود، لنگرود (چمخاله)، سفیدرود، پسیخان، ماسوله، آستارا و ارس.
رود ارس از «دوه لو» تا «قره نی»، مرز دولتی ایران است.
ب ـ از قلمرو جمهوری آذربایجان (اران)
رودخانه «کُور» یا «کوروش». این رودخانه پس از تلاقی با رود ارس در نزدیکی شهر صابرآباد، به دریای مازندران میریزد. رودخانهی کوروش، بزرگترین رودخانهی قفقاز است.
رودخانه «سمور»، در مرز اران و داغستان.
پ ـ از قلمرو داغستان
رودخانه سمور (مرز داغستان با اران)، ترکه و قبه
ت ـ از قلمرو فدراسیون روسیه
رود ولگا، این رودخانه به تنهایی 80 در 100 همهی جریانهای سطحی دریای مازندران را تامین مینماید.[10]
ث ـ از قلمرو جمهوری قزاقستان
رودخانههای اورال و امبا
پوشش گیاهی
تنها کرانههای جنوبی دریای مازندران دارای پوشش گیاهی انبوه است. در کرانههای باختری این دریا از جنوب به شمال از پوشش گیاهی کاسته میشود، به طوری که شمال منطقهی تالش فاقد پوشش گیاهی قابل توجه است. کرانههای شرقی دریای مازندران را خشکستانها فراگرفتهاند. در شمال نیز کرانههای این دریا فاقد پوشش گیاهی است.
